تبليغاتX
پرستو
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388


فرماندار تکاب به جای محاکمه شدن برای ممنوع الفعالیت کردن یک خبرنگار از وی شکایت کرد!

امیر و محمدعلی خالق نژاد خبرنگاران تکابی با شکایت دولتی فرماندار این شهرستان به شعبه دادیاری دادسرای عمومی و انقلاب تکاب احضار شدند.
به گزارش آینانیوز، سال گذشته گزارشی از این  پدر و پسر خبرنگار در نشریات محلی و سراسری از جمله هفته نامه های آراز آذربایجان، کوشا، سطر اول و روزنامه جمهوری اسلامی چاپ شد مبنی بر تجمع مردم تکاب در اعتراض به قطع انشعاب گاز خانگی که متعاقب آن اتفاقات بسیاری در مورد این خبرنگارها افتاد از جمله حمله با سلاح سرد به محمدعلی خالق نژاد توسط افراد ناشناس.
جامعه مطبوعاتی و خبرنگاران آذربایجان غربی در آن زمان با امضای طوماری این اقدام وحشیانه را از جانب هرکس که باشد محکوم کرده و از دستگاههای امنیتی خواستار تعقیب و مجازات عوامل آن شدند.

نکته جالب اینکه محمود دولتی فرماندار تکاب بدون توجه به تبعات موضوع و در یک اقدام غیرمتعارف با ارسال نامه ای به ادارات و نهادهای دولتی برای ممنوع الفعالیت و جلوگیری از حضور در جلسات و نیز نامه ای نیز به خبرگزاریها و نشریاتی که ایشان با آن همکاری داشته اند نگاشته که هرگونه همکاری با افراد مذکور را قطع نماید.

 

فرماندار تکاب همچنین طی جوابیه ای  به نشریات منتشر کننده گزارش، توضیحاتی را ارائه کرد که طبق قانون و عرف حرفه ای این جوابیه در هفته نامه سطر اول منتشر شد.
متعاقب سروصداهایی که در تکاب پیرامون این موضوع به راه افتاد محمدعلی خالق نژاد چهارم آبان ماه سال گذشته توسط افراد ناشناس با ضربات چاقو به شدت مضروب و راهی بیمارستان شد.
فرمانداری تکاب 5 روز بعد از این حادثه با تنظیم شکایتی و تحویل آن به دادستانی ارومیه، محمدعلی و امیر خالق نژاد را متهم به تشویش اذهان عمومی کرد. تعقیب قضایی این موضوع بعد از گذشت نزدیک به یکسال نیابتا به دادیاری تکاب واگذار شد و روز یکشنبه 22 شهریور سال جاری احضاریه ای به دست خانواده خالق نژاد  رسید مبنی بر حضور در دادگاه به جهت شکایت محمود دولتی فرماندار تکاب.
  در متن شکایت تنظیمی محمدعلی و امیر خالق نژاد متهم به «اقدام علیه امنیت ملی»(!)،«ارتباط با معاندین»(!)و «تخریب ارکان نظام»(!) شده بودند در حالی که در متن گزارش منتشره در جراید آن زمان هیچ مصداقی بر ادعاهای فرمانداری مشاهده نمی شود و آنچه هست مشاهددات خبرنگار از اعتراض مردمی به قطع انشعاب گاز در حاشیه تجمع در یکی از مساجد شهرستان تکاب است که قاعدتا میبایست با جوابیه ای که ارسال شده و در یکی از نشریات منتشر کننده گزارش، چاپ شده بود رفع ابهام می گردید.
خبرنگاران تکابی البته در شرایطی با دریافت احضاریه دادسرای این شهرستان مواجه شدند که خود را برای طرح شکایت و اقامه دعوی علیه فرمانداری به جهت اقدام غیر قانونی ممنوع الفعالیت کردن شان آماده و حتی دادخواستی بهمین منظور تنظیم کرده بودند که با پاسخ دادیاری مربوطه مبنی بر عدم برخوداری از صلاحیت رسیدگی به آن مواجه شدند.
گفته می شود اقدام غیرقانونی و خلاف عرف فرمانداری تاجایی حیثیت حرفه ای این خبرنگاران را لکه دار کرده بود که نامبردگان به هنگام حضور در جلسات و کنفرانسهای خبری با توسل به نیروی انتظامی از جلسه اخراج می شدند.
باید دید مرجع قضایی نسبت به مواجهه با این موضوع که بدون تردید در صورت کوتاهی حیثیت و اعتبار نظام و دولت خدمتگزار را مورد خدشه قرار خواهد داد چگونه برخورد خواهد کرد.
شایسته بود پیش از طرح هرگونه شکایتی دولت و بویژه نماینده عالی آن در استان به جهت اقدام غیرقانونی و تنش زای فرماندار تکاب برخوردی درخور با وی صورت می داد تا اینچنین ساحت قلم و رسانه دچار رفتارهای خارج از عرف و پلیسی عده ای نامسئول قرار نمی گرفت.

محمدعلی خالق نژاد که در جریان این اتفاقات قربانی اقدام وحشیانه عده ای ناشناس نیز قرار گرفته بیش از سه دهه سابقه مطبوعاتی دارد و از خوشنام ترین و فعال ترین چهره های خبری و رسانه ای استان است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:32  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

 

 « من پيروزم و نامم خجسته است و از نزد خدا مى آيم و خواهان نيك بختى هستم و با تندرستى و گوارايى وارد شده ام وسال نو را همراه آورده ام!»

«نوروز» بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه همراه با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند.

برخى از پژوهشگران ، ريشه ی تاريخى اين جشن را به »جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را »نوروز جمشيدى» مى خوانند. اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه پس از يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند.

فردوسى شاعر بزرگ پارسى گوى نيز در شاهنامه پيدايش نوروز را به جمشيدشاه نسبت مى دهد:

به جمشيد برگوهر افشاندند - مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودين - بر آسوده از رنج روى زمين
بزرگان به شادى بياراستند - مى و جام و رامشگران خواستند
چنين جشن فرخ از آن روزگار - به ما ماند از آن خسروان يادگار

اما دليلی كه »نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، »فلسفه وجودى نوروز» است : زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.

به گفته ی جامعه شناسان يكى از نمودهاى زندگى جمعى ، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است: گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرند.

برهمين اساس جشن ها و آيين هاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه تقسيم بندى كرد:
جشن ها و مناسبت هاى دينى و مذهبى
جشن هاى ملى و قهرمانى
جشن هاى باستانى و اسطوره اى

گفتنی است که ايرانيان باستان در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرودهنده به روان انسان، توجه ويژه اى داشتند و براساس آيين زرتشتى چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.

هر چند ساير جشنها کم کم از ياد رفت، دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.

به هرحال در آيين هاى باستانى ايران براى هر جشن »خوانى » گسترده مى شد كه داراى انواع خوراكى ها بود. خوان نوروزى »هفت سين » نام داشت و مى بايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد. اين سفره چندساعت مانده به زمان تحويل سال نو آماده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد.

همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى ها در كنار سفره گماشته مى شد و اين خوان نوروزى برپايه ی شماره ی مقدس هفت بنا شده بود.

توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است : »تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان گرامی بوده و در آيين هاى گوناگون به نمادهاى گوناگون ديده مى شود ، مانند هفت آسمان ، هفت دريا ، هفت گياه و... » همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)، و هومن (انديشه نيك ) ، ارديبهشت (پاكى وراستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )، سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ، خرداد (رسايى و كمال ) و امرداد (نگهبان گياهان).

اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين » نخست «هفت شين » بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است .
شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات ، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين » در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند.

به گواه تاريخ در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى خوردنی و نوشيدنی مى گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند و در زمان ساسانيان هفت شين رسم مردم ايران شد و شهد و شراب و شاهد و شمع و شير و شايه (ميوه) و شمشاد نشانه های نوروز شدند.

پس از يورش تازی ها به ايران مردم برای نگهداری از فرهنگ خود هفت سين را جايگزين هفت شين نمودند و به همين دليل، چون در اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه سركه مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.

به هرروى خوراكى هاى ويژه ای بر سفره هفت سين مى نشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)
خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.
سيب : هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند. مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!

سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است. درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است:

دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى و راستی است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد.
« آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند و ماهى به عنوان نشانه ی اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.
و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:46  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
نوروز، از جشن‌های باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس) آغاز می‏شد، ولی مشخص نیست که چند روز طول می‏کشیده‏است. در بعضی از دربارهای سلطنتی جشن‏ یک ماه ادامه داشته ‌است. مطابق برخی از اسناد، جشن عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا می‏شد، و جشن خاص نوروز تا آخر ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامی‏که پادشاهان مردم عادی را به دربار شاهنشاهی می‏پذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.

 

 تاریخچه

جشن نوروز از آیین‌های باستانی و ملی ایرانیان می‌باشد. اگرچه مطالبی کلی در تعداد اندکی از کتابهای نوشته شده در روزگار ساسانیان درباره جشن نوروز وجود دارد.

با استناد بر نوشته‌های بابلیها، شاهان هخامنشی در طول جشن نوروز در ایوان کاخ خود نشسته و نمایندگانی را از استان‌های گوناکون که پیشکش‌هایی نفیس همراه خود برای شاهان آورده بودند می‌پذیرفتند. گفته شده که داریوش کبیر، یکی از شاهان هخامنشی (۴۲۱ - ۴۸۶)، در آغاز هر سال از پرستشگاه بأل مردوک، که از خدایان بزرگ بابلیان بود دیدن می‌کرد.

همچنین پارتیان و ساسانیان همه ساله نوروز را را با برپایی مراسم و تشریفات خاصی جشن می‌گرفتند. صبح نوروز شاه جامه ویژه خود را پوشیده و به تنهایی وارد کاخ می‌شد. سپس کسی که به خوش قدمی شناخته شده بود وارد می‌شد. و سپس والامقام‌ترین موبد در حالی که همراه خود فنجان، حلقه و سکه‌هایی همه از جنس زر، شمشیر، تیر و کمان، قلم، مرکب و گل داشت در حین زمزمه دعا وارد کاخ می‌شد. پس از موبد بزرگ ماموران حکومت در صفی منظم وارد کاخ شده و هدایای خود را تقدیم شاه می‌کردند. شاه پیشکش‌های نفیس را به خزانه فرستاده و باقی هدایا را میان حاضران پخش می‌کرد. ۲۵ روز مانده به نوروز، دوازده ستون با آجرهای گلی در محوطه کاخ برپا شده، و دوازده نوع دانه گیاه مختلف بر بالای هریک از آنها کاشته می‌شد. در روز ششم نوروز، گیاهان تازه روییده شده بر بالای ستونها را برداشته و آنها را کف کاخ می‌پاشیدند و تا روز ۱۶ فروردین که به آن روز مهر می‌گفتند، آنها را برنمی داشتند.


جشن‌هایی که از آن روزگار به یادگار مانده، هیچ یک به طول و تفصیل نوروز نیست. نوروز جشنی است که یک جشن کوچک‌تر (چهارشنبه سوری) به پیشواز آن می‌آید و جشنی دیگر (سیزده به در) به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سین است.

نوروز در گذشته دارای آداب چندی بوده‌است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده و پاره‌ای در دگرگشت‌های زمانه از بین رفته‌اند. از رسم‌های بجا مانده یکی راه افتادن حاجی فیروز است.]]

نوروز در آیات و روایات

در کتاب بحارالانوار علامه مجلسی درباره نوروز روایات متعددی وجود دارد، در جلد ‪ ۵۹‬بیش از ‪ ۴۵‬صفحه به نقل از امام صادق نقل شده‌است که به معلی بن خنیس فرمودند:ای معلی! همانا نوروز روزی است که پروردگار جهان از بندگانش پیمان گرفت که او را پرستش کنند، به او شرک نورزند و به پیامبران و امامان ایمان بیاورند، نوروز اولین روزی است که خورشید در آن طلوع کرد و بادهای ناگهانی وزیدن گرفت و ستاره زمین در چنین روزی ایجاد شد، روزی است که علی در نهروان پیروز شد و گلهای زمین در آن روز خلق شد، در چنین روزی کشتی نوح بر کوه جودی نشست، همان روزی که جبرئیل بر پیامبر نازل شد، همان روزی که ابراهیم بتها را شکست، روزی که پیامبر؛ علی را بر دوش خود حمل کرد تا بتهای قریش را سرنگون کند و در چنین روزی است که مهدی ظهور خواهد کرد


 آیین‌های نوروزی

 
بانوی ايرانی در كنار سفره هفت سين

خانه‌تکانی

خانه‌تکانی از دیگر آئین‌های نوروز است. ده پانزده روز مانده به نوروز (سال نو)خانه تکانی شروع می‌شود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو می‌شود و پاک و پاکیزه می‌گردد.

چنان زوایای خانه را می‌روبند که اگر تا یک سال دیگر هم آن زوایا از چشم خانم خانه پنهان بماند یا فرصت پاکیزه سازی آنها به دست نیاید، قابل تحمل باشد.

وسواس برای این پاکیزه سازی تا به حدی است که در و دیوار خانه اگر نه هر سال، هر چند سال یکبار نقاشی می‌شود.

پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن می‌شود. مادران حدود یک هفته مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرف‌هایی زیبا می‌ریزند و خیس می‌دهند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.

کارت شادباش

کاری که پس از شکل گیری روش‌های جدید ارتباطی مانند نامه‌نگاری، یا شکل جدیدتر آن نامه‌های الکترونیکی رواج یافته، ارسال کارت شادباش است؛ یک هفته پیش از آغاز سال نو، زمان ارسال کارت‌های شادباش فرا می‌رسد، فرستادن کارت شادباش برای همه دوستان و آشنایان، و اقوامی که در دیگر کشورها یا شهرها زندگی می‌کنند، البته کاری پسندیده‌است، امروزه و بعد از رواج تلفن بیشتر به یک تلفن برای گفتن تبریک سال نو پس از تحویل سال بسنده می‌کنند.

دید و بازدید

دید و بازدید رفتن تا پایان روز ۱۲ فروردین ادامه دارد. اما معمولاً در همان صبح نوروز به دیدن اقوام نزدیک، مانند پدر و مادر، پدر بزرگ و مادر بزرگ، پدر و مادر زن یا شوهر، عمه، عمو، خاله، دائی و... می‌روند.

روزهای بعد نوبت اقوام دورتر فرا می‌رسد و سر فرصت به دیگر اقوام و دوستان سر می‌زنند و دیدارها تازه می‌کنند. حتی اگر کسانی در طول سال به علت کدورت‌هایی که پیش آمده از احوال پرسی یکدیگر سر باز زده باشند، این روزها را فرصت مغتنمی برای رفع کدورت می‌شمارند و راه آشتی و دوستی در پیش می‌گیرند.

 مسافرت نوروزی

از آنجا که مدارس در ایام نوروز تا ۱۴ فروردین تعطیل است، فرصت خوبی برای سفر کردن به دست می‌آید. پس گروه کثیری از مردم به شهرهای دیگر و نقاط خوش آب و هوا ی کشور که در ایام نوروز از آب و هوای معتدل برخوردار است، سفر می‌کنند. اما این سفرها نیز خالی از دید و بازدید نیست. مردم به دیدار یکدیگر می‌روند و دیگران را به شام و ناهار دعوت می‌کنند. سفرهای زیارتی نیز که از دیرباز مرسوم بوده، همچنان رونق دارد. به این معنی که عده زیادی شب عید به مشهد می‌روند و پس از یکی دو روز به خانه و کاشانه خود باز می‌گردند.

 غذاهای روز اول عید

اغلب مردم، روز اول عید نوروز سبزی پلو و ماهی، کوکو سبزی و آش می خورند. اگرچه غذاهایی دیگری نیز رواج دارد. برای مثال کردها صبح روز اول عید خورشت قورمه سبزی می پزند.

دیگر آیین‌ها

آداب و سنن مربوط به نوروز در گذشته بیش از امروز بوده‌است.

تا چند دهه پیش در برخی نواحی ایران، نوروزی خوانی مرسوم بوده‌است. در گیلان و مازندران و آذربایجان، از حدود یک ماه پیش از فرارسیدن نوروز، کسانی در روستاها راه می‌افتادند و اشعاری در باره نوروز می‌خواندند. اشعاری که بنا بر تعلقات مذهبی شیعیان با مضامین مذهبی آمیخته بود و ترجیع بند آن چنین بود:

باد بهاران آمده، گل در گلستان آمده / مژده دهید بر دوستان، ...

این پیک‌های نوروزی در مقابل نوروزی خوانی از مردم پول یا کالا می‌گرفتند و سورسات نوروزی خود را جور می‌کردند.

تا چهل پنجاه سال پیش به راه انداختن «میر نوروزی» نیز یکی از آئین‌های رایج بوده‌است. داستان میر نوروزی این است که در پنج روز آخر سال اداره و فرمانروایی شهر را به فردی از پائین‌ترین قشرهای اجتماعی می‌سپردند و او نیز چند تن از مردم عوام را به عنوان خدم و حشم و عامل خود انتخاب می‌کرد و فرمان‌های شداد و غلاظ علیه ثروتمندان و قدرتمندان می‌داد.

آنها نیز در این پنج روز حکم او را کم و بیش مطاع می‌دانستند و تنها در موارد پولی به چانه زدن می‌پرداختند. پس از آن پنج روز نیز میر نوروزی مطابق سنت از مجازات معاف بود و هیچ کس از او بازخواست نمی‌کرد که چرا در آن مدت پنج روز چنین و چنان کرده‌است.

حافظ در این بیت به عمر کوتاه آدمی، عمر کوتاه گل و عمر کوتاه سلطنت میر نوروزی اشاره دارد:

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:42  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
چهارشنبه‌سوری نام جشن و آیینی است که ایرانیان در آخرین شب چهارشنبه(سه شنبه شب) هر سال برگزار می‌کنند.
 
رقص با آتش

در این شب رسم است که آتش روشن کنند و از روی آن بپرند و در زمان پریدن بخوانند: «زردی من از تو، سرخی تو از من».

در شاهنامه فردوسی اشاره‌هایی درباره بزم چارشنبه‌ای در نزدیکی نوروز وجود دارد که نشان دهنده کهن بودن این جشن است. مراسم سنتی مربوط به این جشن ملی، از دیرباز در فرهنگ سنتی مردمان ایران زنده نگاه داشته شده‌است. [۱][۲]

امروزه در شهرهای سراسر جهان که جمعیت ایرانیان در آنها زیاد است، آتش‌بازی و انفجار ترقه‌ها و فشفشه‌ها نیز متداول است. [۳] در سال‌های اخیر، رسانه‌های ایران توجه بیشتری به خطرات احتمالی ناشی از این مواد نشان می‌دهند. [۴]


 

برخی آیین‌ها

  • فال گوش ایستادن

یکی از رسم‌های چهارشنبه‌سوری است که در آن دختران جوان نیت می‌کنند، پشت دیواری می‌ایستند و به سخن رهگذران گوش فرا می‌دهند و سپس با تفسیر این سخنان پاسخ نیت خود را می‌گیرند.

  • قاشق‌زنی

در این رسم دختران و پسران جوان چادری بر سر و روی خود می‌کشند تا شناخته نشوند و به در خانهٔ دوستان و همسایگان خود می‌روند. صاحبخانه از صدای قاشق‌هایی که به کاسه‌ها می‌خورد به در خانه آمده و به کاسه‌های آنها آجیل چهارشنبه سوری، شیرینی، شکلات، نقل و حتی پول می‌ریزد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:57  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
جمعه دوازدهم بهمن 1386
زندگینامه

«واروژ هاخباندیان» ملقب به «واروژان» در خانواده‌ای ارمنی متولد شد. در دو سالگی مادرش را از دست داد. بعد از اتمام تحصیلات مقدماتی، وارد مدرسه عالی موسیقی تهران شد و زیر نظر آموزگارانی چون: روبن، گریگوریان و لودویک وازل موسیقی را فرا گرفت. پس از پایان این دوره، با بورسیه‌ای که از رادیو و تلویزیون آن سال‌ها گرفت، راهی امریکا شد.

«واروژان» در آمریکا مشغول به تحصیل در رشته‌ی «آرانژمان موسیقی و تنظیم آهنگ» شد و در سال ۴۳ به ایران بازگشت. بورسیه‌ی رادیو و تلویزیون، تعهد خدمت در یکی از شهرهای جنوبی را برایش ارمغان داشت. بعد از گذراندن تعهدش، به پایتخت بازگشت. در سال‌های ابتدایی دهه‌ی پنجاه، ذائقه‌ی موسیقی روز ایران کم‌کم به سمت موسیقی پاپ تمایل پیدا کرد و «واروژان» فردی بی‌رقیب در این نوع موسیقی گردید. وی چه با ساخت ملودی و چه تنظیم آثار دیگران، صاحب شناسنامه‌ای پربار در این حیطه شد.

در سال ۱۳۴۷ برای اولین بار برای فیلم «جهنم سفید» به کارگردانی ساموئل خاچیکیان موسیقی نوشت. علاقه‌اش به حیطه موسیقی فیلم باعث شد که این کار را به صورت حرفه‌ای ادامه دهد. در ادامه این تجربیات در فیلم حسن کچل ساخته‌ی علی حاتمی (۱۳۵۰) که به عنوان اولین فیلم موزیکال سینمای ایران شناخته شده، همراه با بابک افشار، پرویز اتابکی و اسفندیار منفردزاده، موسیقی متن این اثر را خلق کرد. در این فیلم عهدیه، کوروس سرهنگ‌زاده، مهتاب، سوسن و افشین آواز خواندند.

«واروژان» برای اولین بار روی ترانه‌ی «بدرود» ایرج جنتی عطایی و صدای ویگن، ملودی ساخت و آن را تنظیم کرد.

او کار خود را با انجام تنظیم آهنگ‌هایی برای راديو آغاز کردو سپس برای ساخت آهنگ برای یکی از برنامه های تلويزيون «زنگوله‌ها» (کشف صداهای تازه در تلويزیون) انتخاب شد. اين آغاز کار واروژان در ترانه بود. يکی از اولين آثار او ترانه قصه دو ماهی از ترانه‌های شهیار قنبری با صدای گوگوش بود که اولين ترانه موسیقی نوين ايران لقب گرفت. اين همکاری ادامه پيدا کرد و روز به روز بر تعداد ترانه‌سرايان و آواز خوانانی که می خواستند با او همکاری کنند بیشتر می شد.

کارنامه هنری

فعالیت‌های درخشان او با گوگوش و شهیار قنبری معجزه آفرید. این همکاری منجر به ساخت ترا نه‌ی «حرف» گردید . ترانه‌ای که عنوان بهترین آهنگ‌ساز سال را در سال ۱۳۵۴ برای او به ارمغان آورد. در همان سال نیز جایزه‌ی پنجمین جشنواره ی سپاس را برای ساخت موسیقی فیلم کندو (فریدون گله) از آن خود کرد.

در جشنواره ی موسیقی آتن در یونان برای ترانه دهکده ی کوچک من مدال و تقدیر نامه ای کسب کرد. این ترانه را شهیار قنبری سروده بود و ضیااجرا کرده بود. همچنین جایزه‌ی بهترین آهنگ‌ساز پنجمین دوره‌ی جشنواره‌ی سپاس را برای آهنگ سازی فیلم صبح روز چهارم (کامران شیردل) از آن خود کرد. اما در مراسم حضور پیدا نکرد چرا که از مصاحبه و عکس انداختن بیزار بود.

واروژان با تعدادی از آوازخوانان جوان دوران پيش از انقلاب کار کرد و شايد برای بعضی از آنان بهترين آثار دوران کاريشان را خلق کرد. او به خوبی جنس، توان ونوع صدای تمام کسانی که با آنان کار می‌کرد را می‌شناخت و بهترين و زيبا‌ترين و لطيف‌ترين آهنگ و تنظيمی را که ممکن بود برای آنها در نظر می گرفت. او همچنین سال‌ها رهبر گروه کر ارامنه تهران بود.

درگذشت

واروژان در شهريورماه سال ۱۳۵۶ ، در حال ضبط موسیقی فیلم «بر فراز آسمان‌ها»، سکته کرد و روز ۲۵ شهريور ماه ۱۳۵۶ بعد از ده روز بستری بودن در بيمارستان جم تهران در سن ۴۲ سالگی درگذشت و یک روز بعد در گورستان ارامنه خاوران به خاک سپرده شد و موسیقی ايران يکی از آهنگسازان توانای خود را از دست داد.

 فیلم‌های سینمایی

  • رشید (۱۳۵۰)
  • دشنه (۱۳۵۱)
  • سرگروهبان (۱۳۵۱)
  • صبح روز چهارم (۱۳۵۱)
  • فدایی (۱۳۵۱)
  • قدیر (۱۳۵۱)
  • تنها و گل ها (۱۳۵۲)
  • شهر قصه (۱۳۵۲)
  • خروس (۱۳۵۲)
  • ممل آمریکایی (۱۳۵۳)
  • هیچی بابا نمیشه (۱۳۵۴)
  • شب غریبان (۱۳۵۴)
  • ذبیح (۱۳۵۴)
  • کندو (۱۳۵۴)
  • همسفر (۱۳۵۴)
  • ماه عسل (۱۳۵۵)
  • بت (۱۳۵۵)
  • حرفه ای (۱۳۵۵)
  • شام آخر (۱۳۵۵)
  • علف های هرز (۱۳۵۵)
  • نازنین (۱۳۵۵)
  • در امتداد شب (۱۳۵۶)
  • سلام تهران (۱۳۵۶)
  • کوسه جنوب (۱۳۵۷)
  • بر فراز آسمان ها (۱۳۵۷)

 مجموعه تلویزیونی

  • سلطان صاحبقران (۱۳۵۴)

مشهورترین ترانه‌ها

  • بوی خوب گندم (داریوش)
  • هفته خاکستری (فرهاد)
  • حرف (گوگوش)
  • شام آخر (ستار)
  • پل (گوگوش)
  • برادر جان (داریوش)
  • کندو (ابی)
  • باور کن (گوگوش)
  • فصل تازه (گوگوش)
  • شب زده (ابی)
  • گهواره (گوگوش)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:22  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
شنبه بیست و دوم دی 1386

خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام

ولادت

در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل  فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)

حسين (ع ) و پيامبر (ص )

از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)

حسين (ع ) با پدر

شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)

امام حسين (ع ) با برادر

پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)

امام حسين (ع ) در زمان معاويه

چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...

قيام حسينى

يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام  رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:13  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
دوشنبه هفتم آبان 1386

ابرو گوندش ۱۲ اکتبر ۱۹۷۴ در استانبول به دنيا آمد.ابرو به عنوان يک فروشنده در يک فروشگاه لباس کار می کرد.تو همون سالها چند تا از مشتريها که صدای ابرو رو شنيده بودن فهميدن که صدای ابرو قشنگه و اون رو به Neshe Demirket ( شرکت موزيک ) بردن, و خواستن صدای اون رو به عنوان يک صدای خوب و زيبا به همه اعلام کنن.اون شرکت چون اون زمان هنوز تشکيل نشده بود برای اينکه صدای ابرو رو ضبطش کنن ابرو رو به دست آقای Selchul Teki و يکی از مشتريها سپردن.وابرو هم با اين دو شخص معروف موزيک اون زمان همکاری کرد. قبل از اينکه ابرو آلبومی بده بيرون و معروف بشه برای اينکه بتونه رو صحنه خوب کار کنه و به صحنه عادت کنه به نزد خانم امل سايين رفت و پيش اون کار کرد.خواننده زيبا در مت زمان کوتاهي برای اينکه آلبوم بده بيرون شروع به کار کرد.

سال ۱۹۹۳ اولين آلبومش به نام Tanri Misafiri ( مسافر الهی ) در دنيای موزيک محشری به پا کرد.صاحبان شرکتی که ابرو اونجا بود با اين آلبوم ميليونها پول در آوردن که ابرو با اين آلبومش چند تا جايزه گرفت. سال ۱۹۹۴ در کانال Kral به عنوان بهترين خواننده زن تا سه سال جايزه رو گرفت.

ابرو بلافاصله بعد از اولين آلبومش آلبوم دوم خودشو به نام Tatli Bela ( عشق شيرين ) رو شروع به ساختن کرد و بعد ازچند وقت که آماده شد اون رو پخش کرد. خواننده جوان تو اين آلبوم آهنگهای رومانتيک خواند.

آلبوم سومش سال ۱۹۹۵ به اسم Ben Daha Büyümedim ( من هنوز بزرگ نشدم ) پخش شد.توی اين آلبوم آهنگهای Firtinalar ( طوفان ها ) و Çok Mu Gardünüz ( آيا شادابی را برای من زياد دانستی ) عصيان ميکنه. اين آلبوم  سرآغاز دوستی ابرو با Serdar Ortaç بود.

چهارمين آلبومش به اسم Kurtlar Sofrasi ( سفره گرگها ) در سال ۱۹۹۶ بيرون اومد . در اين ميان پيشنهاد بازيگری به ابرو می شد و اون تو سريالهايی که اسم آلبومش رو داشتن به عنوان نقش اول بازی ميکرد.

بعد از دو سال فاصله يعنی در سال ۱۹۹۸ آلبوم Sen Allahin Bir Lütfüsün ( تو لطفی از جانب خداوند هستی ) به بازار موزيک اومد.آهنگ ۱۲ در اين آلبوم به طرز و روش خود ابرو بوده.

ابرو سال ۲۰۰۰ با يک آلبوم خيلی جديدی ظاهر شد به اسم Dön Ne Olür ( برگرد چی ميشه ). توی استوديو وقتی داشت ميخوند جلوی فيلمبردارا خونريزی مغزی ميکنه و به زمين ميوفته . بعد از اينکه مدتی در بيمارستان بود يک مدت طولانی استراحت کرد و مجبور شد از طرفدارانش دور بمونه. طرفدارانش برای اينکه نسبت به ابرو ابراز علاقه کنن با خريدن آلبوم Dön Ne Olür اون سال بالاترين رکورد خريد آلبوم در ترکيه رو رقم زدن.

توی اين آلبوم که کارگردان اون آقای تاربک آقانسی که آهنگسازی از آهنگسازهای جوان اون سال بود آهنگ Hata ( خطا ) که مال Sezen Aksu بود جای گرفته بود.توی اين آلبوم يه سورپريز هم بود که آهنگ Deli Deli ( مجنون مجنون ) بود که آهنگ بچه ها بود.ابرو بعد از يه استراحت طولانی شنبه ۱۱ مارس ۲۰۰۰ در مرکز Bestençi کنسرتی اجرا کرد که پول اين کنسرت رو به بيمارستان بخشيد.

ابرو در سال ۲۰۰۱ با ارائه يکی از بهترين آلبوم هايش دنيای موزيک ترکيه رو متحول کرد.نام اين آلبوم Ahdim Olsün است که دو ترانه Sensizim ( بی تو هستم ) و Seni Seviyorum ( تو را دوست ميدارم ) آنرا از ديگر آلبومهايش متمايز ساخته است.

اين خواننده موفق در سال ۲۰۰۳ نيز يک آلبوم به نام Şahane ( شاهانه ) به عرصه موزيک تقديم کرده است.

ابرو در سال ۲۰۰۴ آخرين آلبومشو تا به الآن با نام Bize De Bu Yakişir ارائه کرده است.

برای دیدن عکس های این خواننده ی زیبا و خوش صدا می تونید به ادامه ی مطلب مراجعه کنید ...

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:24  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه یکم شهریور 1386

 

شما با افراد بسياري برخورد كرده و در تماس بوده ايــد، اما اخيـرا" بـا شـخـصـي روبـرو شـده ايـد كـه احـســـاس متفاوتي نسبت به وي داريد ولي مطمئن نيستيد كه او  همان شخصي است كه دنبالش بوده ايد. براي رسيدن  به جواب خود در اين قـسـمـت 10 عـلامـتـي كـه نـشـان  ميدهد عاشق او شده ايد را مي خوانيد.

نشانه 10

نامزد يا همسر قبلي خود را فراموش كرده ايد

معمولا" بعد از برهم خوردن يك رابطه تا زماني طولاني طرفين به يكديگر فكر مي كنند و اغلب به اين مي انديشند كه آيا راه درستي را انتخاب نموده اند يا خير. بسته به مدت زمان با هم بودن اين شك و ترديدها بيشتر نمايان ميشوند.

از زماني كه او را ديده ايد، ديگر فكر برگشت به نامزد پيشين خود را به سر راه نميدهيد و تمايلي به برقراري رابطه مـجدد نـداريد. فكر كنيد، نامزد قبلي شما ديگر مانند گذشته برايتان جالب نيست.

نشانه 9

نمي توانيد به او فكر نكنيد

 فكر شما سـراسـر از يـاد و انـديـشـه او اسـت. بـي دليـل به فـكر شـما مـي آيد و از خود ميپرسيد  كه آيا به اندازه نصف اندازه اي كه به او فكر ميكنيد، او به شما فكر ميكند؟ در شگفتيد كه در ذهن او چه ميگذرد يا حتي فكر تماس گرفتن با او به سرتان ميزند ( اما بدليل ترس از نپذيرفتن او از اين كار خودداري ميكنيد.)

اما وضعيت وخيم تر مي شود. با دوسـتان خـود بيرون ميرويد و به چيزي در ويترين مغازه نگاه مي كنيد و به اين مي انديشيـد كه او تـا چه اندازه به آن شيء بخصوص علاقه مند است .

اگر او آخرين چيزي است كه پيش از خواب به فكر شما مي آيد و اوليـن چيـزي اسـت كه بعد از بيدار شدن به ذهن شـما خطور مي كند - و حتي چندين بار روياي او را ديده ايد، ديگر لازم نيست ادامه اين مقاله را بخوانيد تا بفهميد عاشق شده ايد يا نه ( البته براي اطمينان بيشتر ادامه دهيد.)

نشانه 8                                                                  

براي او اهميت قائليد

  اگر عاشق كسي باشيد، دوست داريد هـمـه چـيز درمورد او بدانيد: اينكه او كيست؟ به چي فكر ميكند و چه چيز او را مي خنداند. به او و احساساتش واقعا" اهميت ميدهيد.

اگر بفردي علاقه حقيقي داشته باشيد،اگر او روز بدي داشته باشد و يا بخاطرموضوعي ناراحت باشد، شما نيز غمگين و پريشان ميشويد.

نشانه 7

شخصيت و خصوصياتش براي شما فريبنده و دلربا است

 حركات او هنگام غذا خوردن، قدم زدن، صحبت كردن و همچنين عادتهايش در انجام كارهابراي شما  شادماني فراواني به دنبال خواهد داشت.

او چيزهايي مي گويد كه باعث تمايزش با ديگران مي شود، و شما اين را دوست داريد. علتش را نمي دانيد ولـي دانـسـتـنـش نـيـز بـرايـتان اهـميتي ندارد. شما او را به همين صورتي كه هست دوست داريد.

نشانه 6

ارتباط تنگاتنگي با او داريد 

 شما نمي توانيد عاشق كسي باشيد كه با او هيچ تناسخي نداشته باشيد. اگر شمـا و او در يك طول موج قرار داشته، و عقايد مشابهي داريد،اين يك نشانه محكم محسوب ميگردد. هم فكر بودن در مسائل گوناگون، گرفتن تصميمات مشابه و يكسان حاكي از آن است كه ميتوانيد عاشق او باشيد.

نشانه 5

افراد ديگر، زياد به چشمتان نمي آيند

با اينكه ممكن است نتوانيد از براندازكردن يك زن (يا مرد) زيبا كه از كنار شما رد ميشود صرفه نظر كنيد، هنگاميكه عاشق باشيد، ديگر رادار شما براي رد يابي ديگران خوب كار نكرده و بقيه در مقايسه با فرد مورد علاقه شما جالب نخواهند بود. به علاوه مانند قبل تمايلي به گپ زدن با جنس مخالف نخواهيد داشت.

به تدريج احساس خواهيد كرد كه او تنها فرد مورد توجه شما در يك جمع است و كسي است كه به دنبالش بوده ايد.

نشانه 4

عاشق وقت گذراندن با او هستيد

 اين مسئله اي واضح ولي در عين حال با اهميت است. شما به دنبال ديــدن او هستيد و مهم نيست كه هر دوي شما چه كار خواهيد كرد. اخيرا" قـدم زدن بـا او، زيـبا ترين راه گذراندن يك بعد از ظهر است. به علاوه وقتي كه از او دوريد، آرزو مي كنيد كه پيش شما بود.

نشانه 3

مطابق با ميل او رفتار ميكنيد

 سعي مي نماييـد با اينكه برخي از كارها مثل رفتن به كتابخانه يا نمايـشگاه براي شما خوشايند نـيسـت، ولـي بـخاطـر خـواسـتـه او بدون جبهه گيري و مخالـفـت به انجام آنها ميپردازيد. متوجه خواهيد شـد كه خـود را با اميال و برنـامه هاي او وفــق داده و در موارد گوناگون همراهيش مي كنيد.

نشانه 2

اولويتهاي ديگر، عقب نشيني ميكنند   

 شما عادت كرديد ظهر ها به باشگاه ورزشي برويـد، امـا اگـر او بـراي نـهار وقـت داشـت، ترجيح ميدهيد با هم به رستوران برويد. شما ديـگر مـانند گذشته آن آدم سخت كوشي نيستيد كه كارهاي ناتمام خود را آخر هـفـتـه ها با خودش بـه خـانه مـي آورد تـا آنـها را انجام دهد بجايش ترجيح ميدهيد آخر هفته خود را با او بگذرانيد.

ليست كارهاي روزانه كه هميشه اصرار در انجام دادن آنها داشتيد، اكنون به علت با او بودن ديگر رونقي ندارد و توجهي به آن نمي شود.

نشانه 1

شما به آينده اي فكر ميكنيد كه او نيز جزئي از آن است 

 در ذهنتان با او آينده اي نامحدود داريد. اين آينده فقط محدود به آخر اين هفته نيمشود بلكه ساليان سال ادامه خواهد يافت. وقتي براي سفر بعدي خود برنامه ريزي ميكنيد، به اين فكر ميكنيد كه براي ماه عسل با او خواهيد بود. هنگاميكه براي سه ماه بعد به يك جشن عروسي دعوت ميشود، با اينكه سه ماه مانده، از اكنون از او مي خواهيد كه همراه شما در آن مراسم شركت كند.

برای دیدن منبع روی نوشتها کلیک کنبد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:3  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه یکم شهریور 1386

 

گـ‌ُـلبن 25 اگوست (مصادف با 3 شهريور) سال 1972 در استانبول متولد شد. در سال 1987 در مسابقه‌ي دختر شايسته سينما مقام دوم را كسب كرد. اولين فيلمش را وقتي دانش‌آموز دوم دبيرستان تجارت كادي كوي بود بازي كرد. با بازي در فيلم «ستاره دريا» با كنعان كالاو، به شهرت نزديكتر شد. مدت كوتاهي در آژانس مانكني نشه اربك به عنوان مانكن فعاليت كرد. اما شغل مانكني او طولي نداست و در كمتر از يك سال اين كار را رها كرد. به گفته‌ي خود گلبن، او براي مانكني ساخته نشده بود. در اوايل سال 1990 او در چندين فيلم سينما و سريال تلويزيوني بازي كرد. كه از جمله‌ي اينها مي توان بهشكار› با جنيت آركين، ‹ما از هم جدا نمي شويم› با بلونت ارسوي، سريالهاي مبارزان قانون، مزرعه‌ي خانم، جنايت راه پالاس، دو خواهر، تحت اشغال اشاره كرد. در اين ميان گاها برنامه هم اجرا مي‌كرد.

در سال 1994 گلبن دركليپ ‹هايدي سويله›ي ابراهيم تاتليسس بازي كرد. اين كليپ را مي‌توان به عنوان شروعي براي گلبن به شمار آورد. پس از آن در سال 1997 همراه با ابراهيم تاتليسس در سريال ‹فرات› بازي كرد. نقش او در اين سريال تقريبا كوتاه بود؛ نقشش در يك روز سرد زمستاني در صحنه‌اي كه در حال غرق شدن در آبهاي فرات بود به پايان رسيد. در همين اثنا با آلبوم ‹مرحبا› به دنياي موسيقي وارد شد. از آن پس گلبن پله‌هاي پيشرفت را به سرعت طي مي‌كرد. اما آنچه كه شايان توجه است هرگز شهرت او را وادار به كارهاي ناشايست نكرد. و براي رسيدن به اين شهرت اگرچه سالهاي سال انتظار كشيد، اما هرگز بيراهه نرفت.

و مرضيه

اين سريال گلبن را به اوج شهرت رسانيد. در اصل در اين سريال او توانست قابليتهاي خود را به عرصه‌ي نمايش گذاشته و با ارائه‌ي يك بازي فوق‌العاده ركورد دار پر بيننده‌ترين برنامه‌ي روزهاي پخش اين سريال باشد. اگر ابراهيم تاتليسس را اولين فرد مهم در زندگي هنري گلبن به شمار بياوريم، مي‌توان كادير اينانير را هم دومين به حساب آورد.

 در سريال مرضيه گلبن به عنوان نقش اول، نقش مرضيه را ايفا كرد.كه نقش مقابل گلبن، كادير اينانير تحت تاثير بازي او در موردش چنين گفت: «او صاحب يك استعداد فوق‌العاده است». در اثناي فيلم برداري و پخش اين سريال مطبوعات از عشق بين گلبن و كادير اينانير بسيار بحث كردند. اين ماجراي عشق را هيچ كدام از طرفين قبول نكردند. كادير اينانير در يك مصاحبه‌ي مطبوعاتيش در مورد گلبن چنين گفته است:‌«گلبن خيلي شوخ طبع و با استعداد است. به افرادي كه با آنها در يك محيط كار مي‌كند، همواره محبت كرده و محيطي گرم و صميمي ايجاد مي‌كند. خيلي با استعداد است و دستاورد بزرگي براي سينماي ترك مي‌باشد. يك ستاره‌ي فوق‌العاده است. و چيزي كه براي من اهميت دارد، همين است.»

و اما سومين كار پر از موفقيت گلبن ''Dadı'' است و اين سريال كه سناريوي آن بر اساس يك نمايشنامه‌ي آمريكايي نوشته شده است، بسيار مورد توجه بيننده‌هاي تلويزيوني قرار گرفت. كنعان ايشيك، هالدون دورمان و گلبن سه نقش اول اين سريال كمدي را بر عهده داشتند. بلكه گلبن با بازي در اين سريال هنر بازيگريش را به افرادي كه هنوز او را قبول نكرده بودند، اثبات كرد. او با بازي در يك سريال كمدي ثابت كرد كه توانايي اجراي هر نقشي را داراست. گلبن در حين بازي در سريال مرضيه به اجراي يك برنامه شو در يكي از كانالهاي خصوصي تركيه نيز پرداخت. پس از اتمام مرضيه و شروع سريال جديد اين برنامه همچنان ادامه داشت.

سه سال تمام هر روز صبح با پخش زنده برنامه‌ي "Gümbür Gümbür Gülbence" كه بعدها "Evita Gülbence" نام گرفت، در كانال "TGRT" اين برنامه را اجرا كرد.  در اين مدت گلبن با انرژي فراوان از عهده‌ي همه‌ي اين برنامه‌ها برآمده و همه‌ي آنها را به نحو احسنت اجرا كرد. آلبوم "kör Âşık" در سال 2000 وارد بازار موسيقي شد و آخرين آلبوم او در تابستان 1381 (2002) با نام (Sade ve Sadece Gülben) فقط و فقط گلبن به بازار موسيقي عرضه شد. اين آلبوم از فروش بسيار بالاي برخوردار شد، كه هنوز ادامه دارد.  

در زمستان 81 سريال هفت قسمتي Hürrem Sultanı از كانال Star TV پخش شد. اين سريال با هنرمندي گلبن در نقش سلصان هرم، يكي از سريالهاي موفق تلويزيون تركيه در آن سال بود؛ كه قسمت مهمي از تاريخ عثماني‌ها را به نمايش درآورده بود. اين سريال نيز همچون ساير كارهاي گلبن جزو 10 برنامه‌ي پربيننده روزهاي پخش سريال مي‌شد. (در قسمت مجموعه عكسهاي سايت مي‌توانيد عكسهايي از اين سريال را ببينيد.) در اين سريال نقش مقابل گلبن را علي سرملي (سلطان سليمان) ايفا مي‌كرد.

و هم اكنون گلبن هر روز ساعت 16:30 به وقت تهران با برنامه Gülbence در كانال atv به صورت پخش زنده مهمان خانه‌هايمان مي‌باشد.

گلبن در پانزدهم شهريور 83 با مصطفي اردوغان ازدواج كرد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:1  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~
جمعه بیست و دوم تیر 1386

يا امامزاده حسين، تو را به خون گلوي جدت سيدالشهدا، به‌ آن وقت و ساعتي که شمر گردنش را از قفا بريد، من حاجتي ندارم، نه، هيچ چيز ازت نمي‌خواهم، فقط پيش جدت براي من روسياه واسطه بشو تا از سر تقصيرم بگذرد. خودت خوب مي‌داني که من تقصير نداشتم. براي پول نبود، نه، به سر خودت قسم نبود. يعني، چطور بگويم، بود، براي پول بود. سه تا گوسفند مي‌دادند با صد تومن پول. دست‌گردان کرده بودند. پنج تومن و سه ريالش مال من بود. يک مرغ فروختم تا بتوانم پنج تومن و سه ريال را درست کنم. بيشتر از همه دادم. کدخدا علي فقط سه تومن داد. مي‌فهمي؟ من دو تومن بيشتر دادم. فداي سرت، پول که چيزي نيست. از اولش بگويم تا بداني چه کشيدم، حتي حالا، حتي ديشب. ديروز خواستم بيايم تو، بيايم خدمتت، ملکي‌‌ها را گذاشتم زير بغلم، از دم در امامزاده گذاشتم زير بغلم، آمدم تو. از پله‌‌ها آمدم بالا. ريش گذاشته بودم. کلاه نمدي سرم بود. حالا نيست. کلاه نمدي را کشيده بودم پايين. مش‌تقي نشسته بود روي سکوي دم در، داشت قرآن مي‌خواند. بلند شد، انگشتش لاي قرآن بود. اينها را که مي‌گويم نمي‌خواهم سرت را درد بياورم، مي‌دانم حالا پهلوي جدت نشسته‌اي، توي بهشت، زير درختها، پهلوي آب روان. مثل‌ اشک چشم. همه هستند، همهء آن هفتاد و دو تن که قربانشان بروم هستند. مي‌دانم داري از من، از غريبي و مظلومي‌خودت حرف مي‌زني. چي مي‌گفتم؟ دارم برايت مي‌گويم که بداني من چي مي‌کشم. مش‌تقي تا سلام کردم اول نفهميد، اول نشناخت. گفت: «عليک‌السلام.» صداش عوض شده، دو گره شده. ريشش را حنا گذاشته. گفت: «عليک‌السلام، غريبه‌اي؟» آخر غريبه‌‌ها همه مي‌آيند. از وقتي آن کور را شفا دادي، پسر غلامحسين افجه‌اي را چاق کردي همه مي‌آيند به پابوست. بعضي‌‌ها مي‌گويند: «خير، معجزه نيست.» بيشتر ده بالايي‌‌ها مي‌گويند. اما من مي‌دانم که هست، مي‌دانم که تو مي‌تواني معجزه کني. خيلي از ده بالايي‌‌ها آمدند به پابوست. يک ماه پيش از آن بود که فهميدم ده بالايي‌‌ها هم کم کم قبول کرده‌اند که تو معجزه مي‌کني. وقتي سر شام نشسته بودم، فاطمه زنم هم بود، آن دو تا بچهء صغير هم بودند. يک‌دفعه ديدم خانه سنگ‌باران شد. يکي خورد توي جام پنجره که پخش اتاق شد. يکي کنار اصغرم افتاد، پهلوش افتاد. چيزي نمانده بود که بخورد تو سر بچه‌ام. هوار کشيدم: «نامسلمانها، بي‌دينها، من که گناهي نکرده‌ام. چرا اين طور مي‌کنيد؟» بيشتر شد که کمتر نشد. يکي از سنگها درست خورد به پشت حسين. اسم ترا گذاشته‌ام رويش. نذر کردم اگر پسر شد اسم ترا بگذارم رويش. حالا ده سالش مي‌شود. رفتم روي پشت‌بام. از بس عجله داشتم سرم خورد به بالاي در. فداي سرت. خوشحال شدم. هرچه بکشم حقم است. چند سياهي را ديدم که رفتند پايين. از پشت‌بام سيف‌الله رفتند پايين. بچه نبودند. از سياهي‌شان فهميدم. توي ولايت غربت. آخر من را چه به کار ده بالا. چشمم کور بشود. خودم کردم. ديدم اگر بروم دنبالشان، اگر داد و هوار راه بيندازم بدتر مي‌شود. مي‌داني که وقتي دهاتي‌‌جماعت سر لج بيفتد آن هم با من غريب... تو مي‌داني. تو خوبتر مي‌داني. تو توي غربت گير کرده‌اي. مي‌داني که جماعت دهاتي چه بر سر يک آدم غريب مي‌آورند. چيزي نگفتم. آمدم پايين. فردا شب خبري نبود. روز جمعه خيلي از ده بالايي‌‌ها آمدند به پابوست. شب نصف‌شب توي حياط خوابيده بوديم که يک‌دفعه ديدم از همه طرف سنگ مي‌آيد. سنگ‌ريزه نبود. حتي چند تا پاره‌آجر انداختند. فهميدم که ده بالا هم جايم نيست. فردا صبح دست زن و بچه‌‌ها را گرفتم و رفتم «خسروشيرين»، پيغام دادم به کدخدا علي که ملک و خانه‌ام را توي ده بالا به نصف قيمت مي‌فروشم، اگر خريداري ياالله. مي‌داني چي جوابم داد؟ توي قهوه‌خانهء خسروشيرين بودم. بچه‌‌هام روي تخت قهوه‌خانه خوابشان برده بود. فاطمه نشسته بود و گريه مي‌کرد. پسر کدخدا علي آمد. سلام نکرد. تو مي‌داني که دهاتي‌جماعت هر جا برود سلام مي‌کند. اما او نکرد. ايستاده بود توي پاشنهء در. گفتم: «هان، بابات چي گفت؟» گفت: «بابام گفت مفت هم گران است. کسي توي زمين تو بند نمي‌شود.» حقم است. من حقم است، اما، ترا به جدت، آن بچه‌‌هاي معصوم چه تقصيري دارند؟ حسين و اصغرم چه گناهي دارند؟ اصغر تازه سه‌‌ساله‌ است. اقلا به‌ آنها رحم کنند. مي‌خواستم آنها را بياورم به پابوست، اما ترسيدم بشناسندم. آخرش هم مش‌تقي شناخت. توي خسروشيرين هم جايم نبود، راهم ندادند. هر جا خواستم کار کنم، نشد. صبح قهوه‌چي گفت: «ببين شمر، مردم خوش ندارند تو اينجا بماني. بهتر است جل و پلاست را جمع کني و از اينجا بروي.» مي‌بيني؟ گفت: شمر. حتي نگفت: مصطفي شمر. پول نگرفت. گفت: «شگون ندارد. باشد خرج زن و بچه‌‌هات کن.» اينها را نمي‌خواستم بگويم. چرا، مي‌گويم، همه‌اش را برايت مي‌گويم. اگز براي تو نگويم، اگر تو نداني، کي بداند؟ امروز هيچ، فرداي قيامت چه کنم؟ من همان روزي که مي‌خواستيم طاق روي امامزاده بزنيم، فهميدم، شستم خبردار شد که کارم زار است. کپه‌کشي مي‌کردم، براي تو. از ده پايين هم ده تا مرد آمده بودند. قرار بود روزي ده تا مرد بيايند. اما من خودم مي‌رفتم. استاد فرج را از ده بالا خبرش کرده بوديم. آدم قابلي است. مي‌گفتند، پدر پدرش گنبد باباقاسم را ساخته. کاشي‌کاريش کار استاد فرج است. وقتي معجزه کردي ما کشيديم و رفتيم ده‌افجه. چهار سالي آنجا بوديم. بعد رفتيم ده بالا. گفتم برايت. اما نگفتم چطور شد که‌از ده پايين بيرونم کردند. داشتم گل مي‌بردم براي استاد فرج. دو تا مرد هم داشتند گل پاچال مي‌کردند. من نذر کرده بودم که هر روز بيايم. يک هفته بود برايت جان مي‌کندم. از صبح تا ظهر گرما گل مي‌کشيدم. دو تا حيوان هم داشتم. کدخدا علي آمد بالاي سرم. از سايه‌اش فهميدم که بالاي سرم ايستاده. داشتم گل مي‌ريختم توي کپه که يک دفعه دستش را آورد و مچ دستم را گرفت. گفت: «تو نمي‌خواهد زحمت بکشي.» گفتم: «من نذر دارم.» از کجا مي‌دانستم که مقصود حرفش چيست؟ گفت: «مي‌دانم. تو اجر خودت را برده‌اي، بگذار بقيهء مردم هم به ثواب برسند.» گفتم: «به آنها چه؟» گفت: «راستش را بخواهي، مردم خوش ندارند دست تو به‌ امامزاده برسد.» مي‌بيني؟ آن هم کدخدا علي. اين را کدخدا علي گفت. مردم خوش ندارند! دستهء بيل توي دستم بود. اما ديدم درست نيست. من اگر بتوانم جواب يکيش را بدهم، اگر خدا از سر اين يکي تقصيرم بگذرد خيلي است. خالق و مش‌تقي و فرج پشت سر کدخدا علي ايستاده بودند. نمي‌شد کاري کرد. بيل را انداختم. نگاه کردم به‌امامزاده و آه کشيدم. هنوز رگ اول طاق تمام نشده بود. سنگتراش هم آورده بوديم. خودم رفتم شهر آوردم. پاي پياده رفتم ده بالا. بعد رفتم خسروشيرين. خودت مي‌داني چقدر راه‌ است. دو روز منتظر نشستم تا ماشين پيدا شد. سنگتراش نمي‌آمد. من راضيش کردم. گفتم که ثواب دارد. گفتم که تو سيد صحيح‌النسبي هستي. آن وقت راه‌ افتاد. وقتي کدخدا اين را گفت _ مي‌فهمي‌که؟ _ آمدم طرف ده. کدخدا داد زد: «اين دو تا حيوان را هم ببر.» مي‌فهمي؟ حيوان ديگر چه گناهي کرده؟ آمدم خانه. زنم داشت نان مي‌پخت. چارقد سرخي که‌از شهر برايش خريده بودم سر کرده بود. از پول همان صد تومن بود. يک پيراهن چيت هم برايش خريده بودم. پريدم که چارقد را از سرش بردارم. گره زده بود، نشد. تا کشيدم، زنم افتاد. گفتم: «بده به من، زن.» داشت نگاهم مي‌کرد. مثل تو، همان‌طور که تو نگاهم کردي نگاهم مي‌کرد. من چارقد را چسبيده بودم و زن داشت خودش را عقب مي‌کشيد. چارقد را کشيدم بلکه پاره بشود. نو بود. چقدر توي شهر گشتم تا پيدا کردم. چشمهاش داشت سفيد مي‌شد که فهميدم دارم چه غلطي مي‌کنم. ياد خودت افتادم. ياد غريبيت افتادم. من همه‌اش به ياد توام، آن چشمهات. تو خواب. نه، من که نمي‌توانم بگويم. خودت بهتر مي‌داني. خودتي که هر شب مي‌آيي سراغم. نشستم گره چارقد را باز کردم و گفتم: «زن، کي گفت اين را سرت کني؟» تقصيري نداشت. نمي‌دانست پولش از کجا آمده. چارقد را انداختم توي تنور. بعد که نگاهش کردم ديدم رفته سه‌کنجي ديوار. پيراهن چيت گلدار تنش بود. ديگر نفهميدم. زنم جيغ مي‌زد و من پيراهنش را تکه تکه مي‌کردم و مي‌انداختم توي تنور. جيغ مي‌زد، هي جيغ مي‌زد. همسايه‌‌ها از ديوار آمده بودند بالا. وقتي داد زدند: «اوهوي مصطفي شمر، چه خبر است، به زن چه کار داري؟» ديدم زنم لخت است. فقط شليته تنش بود. آن هم جلو چشمهاي آن همه نامحرم. رفتم جلو زنم ايستادم و داد زدم: «آخر، نامسلمانها، از جان من ‌چي مي‌خواهيد؟» يک کنده هم برداشتم و رفتم طرفشان. آنها هم غيبشان زد. زنم گريه نمي‌کرد. فقط دستش را گذاشته بود به گلوش و نگاهم مي‌کرد. گفتم: «بلند شو يک چيزي تنت کن.» گفت: «ترا به خدا رحم کن.» من که کاري نکرده‌ام که... نه، کردم. کردم. حالا هم آمدم خدمتت. درست است که من تقصيرکارم، درست است که من پيش تو، پيش جدت سيدالشهدا روسياهم، اما آنها هم هستند، آنها که پول روي هم گذاشتند، پول دست‌گردان کردند، گوسفند خريدند، صد تومن جمع کردند. من هم دادم، من هم پنج تومن و سه ريال دادم. اما آخر کف دستم را که بو نکرده بودم. آنها خودشان بودند، خودشان ايستاده بودند و مي‌ديدند، مي‌ديدند و گريه مي‌کردند. من هم گريه مي‌کردم. خودت که ديدي چطور گريه مي‌کردم. حالا همه تقصيرها را گردن من بار کرده‌اند. جمع شدند که بايد از اينجا بروي، خانه و آب و ملکت را مي‌خريم، برو افجه. برو ده بالا. برو حسروشيرين. هر جا خواستي برو، اما اينجا جات نيست. آقا خوش ندارند تو اينجا باشي. کدخدا علي رفت ده‌ افجه زمين برايم خريد. خانه خريد، از پول خودم. از پول ملک خودم خريد. آنها يک شاهي ندادند. هنوز گل طاقت خشک نشده بود که رفتيم افجه. حياط را بعد انداختند. وقتي من ده بالا بودم شنيدم که دارند برايت حياط مي‌سازند. حوض هم ساخته‌اند. نشنيده بودم. حالا ديگر کسي به من نمي‌گويد. حتما وقتي آن چلاق را شفا دادي ساخته‌اند. ماهي دارد. چه ماهي‌‌هاي درشتي! ماهي‌‌هاي قنات‌اند. خودم گفتم، قبر آقا را بايد کنار قنات بسازند. اما تو که نبودي. تو که نمي‌داني. شايد هم حالا بداني. حالا همه‌‌چيز را مي‌داني. مي‌داني که چطور مش‌تقي وقتي من را شناخت نگاهم کرد. بلند شد و گفت: «تويي، مصطفي شمر، مگر نگفتيم اينجا پيدات نشود؟» گفتم: «من آمدم شکايت شما را به‌ آقام بکنم.» مچ دستم را گرفت. من زور آوردم بيايم تو. هلش دادم، با شانه هلش دادم. توي دستم چهار بسته شمع بود. نمي‌خواستم بندازمش. مي‌دانم پيش تو عزيز است، اما من از قصد نکردم. همان طور که مچ دستم را گرفته بود افتاد روي زمين. مچ دستم را ول نکرد، نه، نکرد. آن وقت شروع کرد به داد زدن. داشت داد مي‌زد، هي داد مي‌زد: «اوهوي فرج، فرج برو صحرا کدخدا علي را خبر کن.» پتهء شلوارم را چسبيده بود. من گفتم‌ الله و بالله بايد بيايم خدمتت، هر طور شده بايد بيايم. اگر مي‌آمدم ديگر نمي‌توانستند بيرونم کنند. آمدم طرف در. ضريحت را مي‌ديدم. خوب ميله‌‌هايي برايت گذاشته‌اند. اين شيشه‌‌هاي رنگي هم خوب است. دست مريزاد! آينه‌کاري‌هاي ستونها هم خوب است. کار يک شهري‌ست. حالا نمي‌توانم ببينم. با يک شمع نمي‌شود ديد. باشد يک شمع ديگر برايت روشن مي‌کنم. بگذار روشن بشود، بگذار مش‌تقي بفهمد. چهل تا شمع است. نذرت کردم. چهارتا چهارتا هم مي‌توانم روشن کنم: براي چهار گوشهء قبرت.يعني راستش را بخواهي تو ديگر حالا از غيب خبر داري، مي‌تواني قلب من روسياه را بخواني، مي‌ترسم. از تاريکي مي‌ترسم. اما تو که مي‌داني اگر مش‌تقي بفهمد، اگر ببيند که ضريح روشن شده‌است چه مي‌کند. هنوز نرسيده بودم به ضريح، دستم داشت مي‌رسيد، مش‌تقي هم خودش را دنبالم مي‌کشيد روي زمين، مي‌کشيد و داد مي‌زد که جماعت ريختند تو. نفهميدم کي‌‌ها بودند. با بيل آمده بودند تو. حتي گيوه‌‌هاشان را نکنده بودند. مي‌بيني که سرم را بسته‌ام. نديدم کي بود. از پشت سر زد. من داشتم مي‌آمدم طرف ضريح. مش‌تقي دو تا پام را چسبيده بود. نمي‌شد زدش. خاطر تو را خواستم که نزدمش. فهميدم که‌ آمدند تو. داد زدند: «اوهوي شمر، کجا مي‌روي؟ مگر نگفتيم...» هنوز نرسيده بودم، هنوز دستم نرسيده بود که يک چيزي خورد توي سرم. به همين جا که حالا بسته‌است زد، با پشت بيل زده. هنوز هوشم سر جا بود. ضريح را مي‌ديدم. اين ميله‌‌ها را ديدم. آينه‌کاري‌‌هاي دور ضريح را ديدم. دستم را که دراز کردم فقط توانستم انگشتهام را بمالم روي آينه‌‌ها. توي آينه‌‌ها فقط خون مي‌ديدم. دو تا پام هنوز دست مش‌تقي بود. هنوز مي‌توانستم خودم را روي زمين بکشم اما او نمي‌گذاشت. داشتم انگشتهام را مي‌کشيدم روي آينه‌‌هات که سرخ شده بود که يکي ديگر زد. زد توي کمرم. با دستهء بيل زد. بعد همه‌شان زدند. داد مي‌زدند، فحش مي‌دادند و مي‌زدند، آن هم پهلوي ضريح آقا. من به تو پناه‌ آورده بودم. اما دهاتي‌جماعت يادش نمي‌رود. بعد نفهميدم. اما يادم مانده که دستم رسيد به ضريح، حتي صورتم رسيد. صورتم را ماليدم به‌ آينه‌کاري‌‌هاي دور ضريحت. دستم را دراز کردم تا به سنگ، به همين سنگ برسانم تا بلکه بتوانم يکي از ميله‌‌ها را بگيرم. نشد. دستم نرسيد. مش‌تقي نمي‌گذاشت. آنها هم مي‌زدند. اگر رسيده بود اگر پنج انگشتهام را قطع مي‌کردند ول نمي‌کردم. بعد ديگر نفهميدم. دستم که به ضريح رسيد نفهميدم. بعدش را خودت بهتر مي‌داني. اصلا خودت همه‌اش را ديدي. بچه‌‌هام را گذاشته بودم توي حبيب‌آباد. سي تومن دادم تا ما را بردند. گفتم که خسروشيريني‌‌ها هم چشم ديدنم را نداشتند. آنها هم مي‌دانستند. حتما آنجا هم فهميده بودند که تو معجزه کرده‌اي. به حبيب‌آباد هنوز خبرش نرسيده. اما مي‌دانم که مي‌رسد. مني که زمين داشتم، خانه و زندگي داشتم، آبرو داشتم حالا رفته‌ام آنجا، با روزي سه تومن. مي‌داني با روزي سه تومن. تازه معلوم نيست چطور بشود. واي که‌ اگر آنها هم بفهمند! اول مي‌گويند: «مصطفي.» بعد، بعد پيله‌ورها يادشان مي‌دهند که بگويند : «مصطفي شمر.» بعد ديگر يادشان مي‌رود بگويند: «مصطفي.» مي‌گويند: «شمر.» اگر هم نگويند، اگر پيله‌ورها هم نگويند، همه مي‌دانند. روي پيشاني من نوشته. تو نوشته‌اي. خودت نوشته‌اي تا همه بدانند. به هوش که‌ آمدم ديدم من را کنار قلعه خرابه‌ انداخته‌اند. فقط يک سگ آنجا بود، شب بود. سگ داشت پارس مي‌کرد که بيدار شدم. بوي خون شنيده بود. سرم را بسته بودند. يک چراغ بادي هم پهلوم بود با يک بقچه‌بسته نان و اين شمع‌‌ها. شمع‌‌ها خوني بود. هنوز هم خوني است. سياهي‌شان را آن طرف قلعه ديدم. نتوانستم بشمارم، سرم گيج مي‌رفت. خودت مي‌داني چند تا بودند. بلند شدم. يکي داد زد: «اوهوي مصطفي، راهت را بگير برو. تو نبايد توي اين ده پيدات بشود.» صدا صداي خالق بود. مي‌شناسيش؟ همان که‌ آمد تو را پيدا کرد؟ همان که خبر داد توي خان‌ميرزا يک سيد هست، يک سيد صحيح‌النسب هست. تو را ديده بود. آمد به جماعت دهاتي گفت که فقط آنجا پيدا مي‌شود، اما يک کم خرج دارد. پول دست‌گردان کردند. من نداشتم که بدهم. اصلا نمي‌دانستم براي چي مي‌خواهند. اگر مي‌دانستم کور مي‌شدم مي‌دادم. اما نه، نمي‌دادم، اگر مي‌دانستم نمي‌دادم. شمع‌‌ها را برداشتم، فقط شمع‌‌ها را. نان مي‌خواستم چه کنم؟ سگ داشت عو مي‌کشيد. بقچه را باز کردم و ريختم جلوش. از همان‌جا گنبدت پيدا بود. نمي‌خواستم بروم اما چاره‌اي نداشتم. آنها آنجا ايستاده بودند. اگر مي‌رفتم طرف ده خودت مي‌داني چي به سرم مي‌آوردند. چراغ را برداشتم و راه ‌افتادم. توي جاده فهميدم که خون هنوز بند نيامده. حالا هم تمام تنم را خيس کرده. حتما از ديوار امامزاده که پريدم پايين زخم سرم باز شد. اما بگذار بيايد. مگر خون من از خون تو، از خون جدت، از خون آن هفتاد و دو تن رنگين‌تر است؟ سر تپه که رسيدم ديگر سياهي‌شان را نديدم، نتوانستم ببينم. پاهام جان نداشت. همان جا سر تپه نشستم. باز صداي خالق بلند شد، گفت: «مصطفي، اوهوي مصطفي!» سگ‌‌ها داشتند پارس مي‌کردند. خيلي بودند، همهء سگ‌‌هاي ده بودند. به تپه نرسيده بودند. اما از صداشان فهميدم که دارند مي‌رسند. آن وقت من، يک تن آدم با يک چراغ! مي‌دانستم که جو آب ندارد، اما تشنه‌ام بود. هرچه گشتم آب پيدا نکردم. يک جايي لاي علف‌‌ها، زمين گل بود. اينها گفتن ندارد. هرچه کشيدم حقم بود. اما مي‌گويم تا بداني. مي‌گويم تا بداني من هم توي ولايت غربت چه کشيدم. مي‌گويم تا پيش جدت شفيع بشوي. پتهء پيراهنم را توي گل‌‌ها خيس مي‌کردم مي‌گذاشتم دهنم. دهنم هنوز خشک بود که سگ‌‌ها از بالاي تپه صدا کردند. دو تا مرد هم بالاي تپه بودند. با چراغ بادي آمده بودند. داشتند سگ‌‌ها را هي مي‌کردند. من هم راه‌ افتادم. از جو که رد شدم فهميدم که ديگر نمي‌توانم از تپهء آن طرف بروم بالا، زدم از کنار جو. از پشت درختها صدا زدند: «مصطفي، اوهوي مصطفي!» من هم چراغ را زدم به سنگ. مي‌فهمي‌که براي چي؟ بعد پيچيدم دور تپه. بعد زدم توي حاصل. صداي سگ‌‌ها را هنوز مي‌شنيدم. همان جا رو به‌ آسمان، طاقباز، خوابيدم و براي مظلومي ‌خودم، بعد براي مظلومي‌ تو، براي لب تشنهء جدت گريه کردم. مثل حالا هي گريه کردم. باز صداي خالق را شنيدم. صداي خودش بود. اما مي‌دانستم که ديگر نمي‌توانند پيدام کنند. فقط گريه کردم. براي غريبي بچه‌‌هام توي حبيب‌آباد گريه کردم. براي فاطمه زنم گريه کردم. او هم خيلي کشيد، او هم خيلي سرکوفت شنيده، توي ده بالا، توي افجه. توي خسروشيرين، توي حبيب‌آباد. توي ده پايين، حمام که رفته بود، زنها نگذاشته بودند بقچه‌اش را پهلوشان پهن کند. پشت کرده بودند به زن، آن هم يک زن پابه‌ماه. ديگر کسي باش حرف نمي‌زد. وقتي حسينم به دنيا آمد کسي نيامد به دادش برسد. خودم بچه را گرفتم. خودم ناف حسين را چيدم. همان شب اسمش را گذاشتم. به ياد مظلومي‌ تو اسمش را گذاشتم حسين. صداي خالق بند نمي‌آمد. يکريز داد مي‌زد. چراغ‌‌هاشان را ديدم. گفتم، اگر پاهام جان گرفت مي‌روم. مي‌روم دورتر، يک جايي کنار قنات ده بالا. بعد ديگر صداشان را نشنيدم. هوشم برده بود. صبح که بلند شدم آفتاب زده بود. هم‌ولايتي‌‌ها آن طرف درخت‌‌ها، توي حاصل‌‌هاشان بودند. من رفتم لاي گندم‌‌ها. خوشه‌‌هاي گندم را دانه دانه کردم و خوردم. مي‌دانستم حرام است. خودت گفتي، خودت توي دههء عاشورا گفتي حرام است. گفتي، مال ديگران را نبايد خورد، به زن نامحرم نبايد نگاه کرد، اگر غريبي ديديد به ياد غريبي امام رضا کمکش کنيد. من نمي‌توانستم نخورم. دو روز بود يک تکه نان نخورده بودم. پاي پياده‌از بيراهه‌ آمدم به پابوست، دو روز. حتي شب‌‌ها نخوابيدم. خودت من را طلبيده بودي، اگر نه نمي‌توانستم تاب بياورم. تا شب همان جا، توي گندم‌‌ها، دراز کشيدم. آفتاب داغ بود، مثل ظهر عاشورا، مثل همان روز. من چي بگويم؟ خودت بهتر مي‌داني. نذر کرده بودم. غصهء سر من را نخور. فداي سرت. فقط من را ببخش. مي‌دانم مي‌بخشي. من از ديوار تو آمدم بالا. اما مي‌بخشي، تمام گناه‌‌هام را مي‌بخشي. مگر تو نگفتي حضرت رسول آن يهودي راکه هر روز روي سر پيغمبر خدا خاکستر مي‌ريخت بخشيد، وقتي هم مريض شد رفت عيادتش؟ مگر خودت نگفتي تمام اهل مکه را بخشيد. هند جگرخواره را که جگر حمزه را خورده بود بخشيد؟ حضرت علي هم بخشيد. آمدم طرف ده. کنار ده، توي حاصل کمين نشستم تا چراغ‌‌هاي ده خاموش شد. بعد از کنار قبرستان آمدم. سگ‌‌ها که پارس کردند بند دلم پاره شد. دوباره برگشتم توي حاصل، صداشان که بند آمد باز راه‌ افتادم. ديگر جان نداشتم. دستم را گرفتم به ديوار خانه‌‌ها و آمدم. يک‌دفعه بالاي سرم، روي ديوار خانهء خالق، سگش را ديدم. پارس کرد و پريد پايين. بعد نکرد. سياهيش را مي‌ديدم. داشت دم تکان مي‌داد. مي‌بيني؟ سگ خالق يادش بود. اشک توي چشم‌‌هام جمع شده بود. دست کشيدم به سرش و براي تو گريه کردم، براي غريبي خودم. تکيه دادم به ديوار خالق. خودت بهتر مي‌داني که هرچه کرد او کرد. سگ صفت دارد اما آدم ندارد. حالا من از تو مي‌پرسم: تو را به جده‌ات، فاطمهء زهرا، بگو کي گفت ده‌ امامزاده مي‌خواهد؟ مش‌خالق بود، نه؟ حالا چي شده بود؟ نمي‌خواستند از ده بالا کمتر باشند. نمي‌خواستند عاشورا بنه‌کن بروند آنجا. همه‌اش سر دعواي قنات شد. وقتي قنات ده پايين بي‌آب شد گفتند از قنات ده بالاست. دعوا که شد، آن دو تا جوان _ بچهء خالق و پسر يدالله _ تو دعوا مردند. کسي نفهميد کي آنها را کشت. اما وقتي کدخدا، مش‌تقي، خالق، پسر کدخدا باشند و ببينند، باشند و گريه کنند، خوب، مي‌فهمند که کي دارد مي‌کشد. دهاتي يادش نمي‌رود. گناهي نداشتند. مي‌خواستند دهشان برکت داشته باشد. قناتشان پرآب بشود. مي‌گفتند، زمين ده پايين غصبي است، خدا غضبش کرده. خالق آمد تو را پيدا کرد. آمد گفت: توي خان‌ميرزا يک سيد پير روضه‌خوان هست، نفسش حق است، سيد جليل‌القدري است. دهاتي‌‌ها دست‌گردان کردند پول گذاشتند روي هم. من نداشتم. خرج راهت را دادند. پول روضه‌خواني دهه را هم از پيش دادند. گفتند: اگر يک ماه قبل از عاشورا اين کار را نکنيم دهات ديگر مي‌برندش. دست پيش را گرفتند. يادت است با چه جلالي آوردندت توي ده، بردندت خانهء کدخدا؟ ما مردها آمديم به دست‌بوست. يادت مي‌آيد که من چطور دستت را بوسيدم؟ سه دفعه بوسيدم. تو نشسته بودي آن بالا، داشتي قليان مي‌کشيدي. کدخدا اين طرفت نشسته بود، خالق آن طرفت. جماعت مي‌آمدند و مي‌رفتند. يکي يک چاي مي‌خوردند و مي‌رفتند. من هم آمدم. يادت مي‌آيد وقتي دستت را مي‌بوسيدم، گفتي: «اسمت چي است، مشهدي؟» من گفتم: «غلامتان مصطفي.» گفتي: «اين سبيل‌‌ها چي است گذاشتي، مصطفي؟ شکل شمر ذي‌الجوشن شده‌اي»؟ يادتان آمد؟ بعد دختر فرج را برايت گرفتند. شب عروسيت من يادم است. دست مي‌کشيدي به ريشت. ريشت را حنا گذاشته بودي. قشنگ شده بود. وقتي مي‌خواستند رخت دامادي تنت کنند گفتي: «ديگر از ما گذشته، بابا.» کسي به خرجش نرفت. اما ديگر ساز و دهل نزدند. محض خاطر جدت نزدند. زن‌‌ها کل مي‌زدند. چوب‌بازي هم شد. من فقط يک نوک پا آمدم و رفتم. نمي‌توانستم ببينم. اگر چشمم توي چشم‌‌هات مي‌افتاد... مي‌فهمي ‌که؟ خالق مي‌گفت: «ثواب دارد. هرکس که حاجتش را بگيرد دعات مي‌کند. هرکس را شفا بدهد تو هم به ثواب مي‌رسي. تازه فکر دهمان باش.» زنم نمي‌دانست. خبر نداشت. صبح برايت سرشير آورد. وقتي آمد گفت: «آقا همان سر شب...» بعد خنديد. من هم خنديدم. قصد بدي نداشتيم. من مي‌دانستم که تو مي‌تواني. دختر فرج بد نبود. آب و رنگي داشت. حتما مي‌داني که با چه عزتي کدخدا گرفتش براي پسرش. توي ده بالا که بودم شنيدم. همين فرج بود که رفت شهر کلاه و زره خريد و آورد. کلاه کوچک بود. اما زره به ‌اندازه بود. چکمه هم خريده بود، با يک شلوار سرخ. چند تا پر مرغ هم کنديم و گذاشتيم نوک کلاه. همين‌‌هاست که آويزان کرده‌اند سر علم تعزيه‌شان. مي‌بيني؟ آنجاست. تسمه‌‌هاي زره را کدخدا بست. من داشتم مي‌لرزيدم. خالق گفت: «مصطفي، مصطفي!» چکمه‌‌ها پام نمي‌رفت. حسين دلاک صورتم را تراشيد. سرم را تراشيد، از ته. وقتي موهاي سرم را تراشيد تازه کلاه قد سرم شد. اما هنوز يک کم پيشانيم را مي‌زد. نوک سبيلم را چرب کرد، تابشان داد. وقتي به نوک‌‌هاش نگاه کردم خودم از خودم مي‌ترسيدم. من از کجا مي‌دانستم؟ آن روز که دستت را بوسيدم، سه دفعه، وقتي خواستم از حياط بروم بيرون، کدخدا آمد پشت سرم و گفت: «نکند سبيلت را بزني. بگذار همين‌طور باشد. آقا خيلي پسنديدند. فردا هم کته مي‌فرستم با بچه‌‌هات بخور.» چکمه‌‌ها تنگ بود، گفتم که. کدخدا و خالق چقدر زور زدند تا پام کردند. نوک پنجه‌‌ها و پشت پاهام را مي‌زد. کدخدا مي‌گفت: «اين که پا نيست، بيل است.» اما نخنديد. هيچ‌کس نخنديد. من خوشحال بودم. حالا که مي‌گويم خوشحال بودم خجالت مي‌کشم. نمي‌دانم، شايد ثواب داشت. يک شمشير هم دادند دستم. شمشير که نبود. قبضه نداشت. فقط يک تيغه بود. تيزش کرده بودند. برق مي‌زد. حسن دلاک تيزش کرده بود. وقتي آمدم خانهء کدخدا ديدم توي کاهداني نشسته و دارد تيزش مي‌کند. لرزيدم. حسن دلاک نگاهم کرد و گفت: «خدا قوت.» خواستم برگردم. اما خالق دم در جلو راهم سبز شد. گفت: «کجا، مصطفي؟ مگر صد تومن با سه تا گوسفند کم چيزي‌ست؟ مي‌تواني يک تکه زمين بخري. اصلا از ملک خودم، هر جاش را بخواهي با حق‌آبه به تو مي‌دهم تا از مرد اين و آن شدن راحت بشوي. تازه فکر ثوابش را بکن.» آمدم توي اتاق. ديدي که ؟ خالق گفت: «اول برو دست آقا را ببوس.» من که نمي‌خواستم بيايم. پسر کدخدا آمد دنبالم. من توي جماعت بودم. داشتيم توي ميدان ده سينه مي‌زديم، من محکم‌تر از همه مي‌زدم. کسي تا آن وقت توي ده ما سينه نمي‌زد. مي‌رفتيم ده بالا سينه مي‌زديم. من براي تو مي‌زدم که يک‌دفعه شنيدم پسر کدخدا مي‌گفت: «مصطفي، مصطفي!» جلو دکان فرج ايستاده بود و داد مي‌زد. من را نمي‌ديد، رفتم. گفت: «بابا مي‌گويد سينه‌زني بس است. ظهر است ديگر.» مردم نمي‌دانستند. از کجا بدانند؟ همه پس رفتند _ از وقتي کدخدا همه‌اش دنبال من مي‌فرستاد يا توي روضه پهلو دست خودش مي‌نشاند همه به من احترام مي‌گذاشتند. جماعت پس رفت و من آمدم خانهء کدخدا. گفتم حسن دلاک را ديدم که داشت شمشير زنگ‌زده را تيز مي‌کرد. بعد لباس را پوشيدم. بيشتر از آن شلوار سرخ ترسيدم. کلاه زره داشت، دو طرفش داشت. کلاه‌آهني بود. سنگين بود. خودت بقيه‌اش را بهتر مي‌داني. چرا بگويم؟ وقتي آمدم تو، توي دهنهء در يادت است؟ تو آن بالا نشسته بودي. استکان چاي دستت بود. چاي نبات بود. قليان هم جلوت بود. خالق پشت سرم بود. زد به پشتم، گفت: «سلام کن، مصطفي.» تو خنديدي. چاي هنوز دستت بود. داشت دندانهام به هم مي‌خورد. شمشير را گرفته بودم پشت پردهء اتاق. من سلام نکردم. گفتم که. اما تو گفتي؟ «عليک السلام، مصطفي، خوب به تو مي‌آيد.» بعد نگاه کردي به کدخدا که‌ آن طرف تو ايستاده بود. دست به سينه‌ ايستاده بود، دولا شده بود و شانه‌‌هاش تکان مي‌خورد. من هم داشتم گريه مي‌کردم. اما تو نديدي. نديدي که مثل حالا داشتم‌ اشک مي‌ريختم. نگاه مي‌کردم. به نوک سبيلم، به چکمه‌‌هام و گريه مي‌کردم. هرچه کهنه کشيدند پاک نشد، آخرش فرستادند دکان محمدعلي، ده بالا، واکس آوردند و زدند به چکمه‌‌ها. وقتي به شلوار سرخم نگاه کردم باز دندانهام به هم خورد. خالق پاچهء شلوار را کرد توي چکمه‌‌ها. اگر خالق نايستاده بود پشت سرم مي‌رفتم بيرون. پسر کدخدا هم بود. صداي گريه‌اش را مي‌شنيدم. کدخدا گفت: «مصطفي، چرا معطلي؟ اول برو دست آقا را ببوس.» خالق هلم داد. حتي دست چپم را گرفت و کشيد طرف شما. پام پيش نمي‌آمد. آمدم جلو شما. گريه مي‌کردم. مي‌دانم که ديديد. ديديد که گريه مي‌کردم. گفتيد: «مصطفي، گريه ندارد، جانم. تو اين کار را براي ثوابش مي‌کني.» يادتان آمد؟ يادتان آمد که گفتيد: «من چهل سال است دارم مردم را به ياد غريبي جدم مي‌اندازم اما هنوز نتوانسته‌ام مثل تو ازشان‌ اشک بگيرم. ببين مش‌تقي چطور دارد گريه مي‌کند.» بعد گفتيد: «حالا ببينم توي اين ظهر عاشورا چه کار مي‌کني. مي‌خواهم کاري کني که عرش به لرزه دربيايد!» آن وقت من هم شمشيرم را محکم گرفتم دستم و گريه‌ام را خوردم. گفتيد: «حالا شدي شمر. محکم باش! تو هر چي خودت را بي‌رحم‌تر نشان بدهي مردم را بيشتر به ياد مظلومي‌جدم مي‌اندازي. مگر نمي‌داني هر کس بک قطره‌ اشک از مردم بگيرد ثواب يک حج اکبر را مي‌برد؟» من ديگر نمي‌لرزيدم. اما دلم مي‌خواست دست شما را ببوسم. پاهاتان را ببوسم. اما همان‌جا وسط اتاق، ‌جلو شما، ايستاده بودم. مش‌تقي داشت گريه مي‌کرد و مي‌زد به پيشانيش. شما گفتيد: «مي‌بيني از همين حالا چطور داري از مردم گريه مي‌گيري؟ از اين به بعد مردم هر وقت ترا ببينند با اين سبيل تابيده‌ات حتي اگر عاشورا نباشد به ياد جدم مي‌افتند و گريه مي‌کنند.» بعد ني قليان را گذاشتيد زير لبتان و شروع کرديد به پک زدن. خالق ايستاده بود پهلوي من. مش‌تقي که خواست برود بيرون، خالق دستش را گرفت. پسر کدخدا نبودش. نه، نبود. شما نگاه کرديد به کدخدا، بعد به خالق، بعد به مش‌تقي. بعد گفتيد: «خوب، بلند بشويم بلکه به يک ثوابي برسيم. تو هم محکم باش، مصطفي. مبادا يک‌دفعه بزني زير گريه که تمام اجرت مي‌رود. محکم باش.» خالق آمد جلو. کدخدا هم آمد جلو. هردوتاشان زير بازوهاتان را گرفتند. شما گفتيد: «بابا، من که‌ آن قدرها پير نشده‌ام که نتوانم اين دو قدم راه را بيايم.» آنها شما را بلند کرده بودند. من ديدم. پاهاتان روي زمين نبود. داشتند شما را مي‌آوردند طرف من. گفتيد: «خودم مي‌توانم. خودم مي‌آيم. ترا به خدا زحمت نکشيد.» من کنار رفتم. آنها شما را بردند. از در بردند بيرون. از ايوان بردند پايين. من هم راه‌ افتادم. شما مي‌گفتيد: «ترا به خدا خجالتم ندهيد.» وقتي من رسيدم، رسيدم به لب ايوان، شما را لب باغچه نشانده بودند. عمامه‌تان يک‌بر شده بود. پشتتان به من بود که رسيدم. پسر کدخدا هم آمد جلوتان خم شد و پاهاتان را گرفت. من نديدم که گرفت. شما ديديد، حتما. من آمدم جلوتر. پسر کدخدا‌اشاره کرد، از سر شانهء شما سرک کشيد و‌اشاره کرد. من هم عمامه‌تان را برداشتم. عبا از روي شانه‌‌هاتان افتاده بود. خالق گفت: «چرا معطلي مصطفي؟ حالا ديگر عدل ظهرست.» شما که برگشتيد، من چشم‌‌هاتان را ديدم. نگاه کرديد. نگاه کرديد به من، به کدخدا. کدخدا و خالق دستهاتان را چسبيده بودند. خالق لگد پراند و گفت: «چرا معطلي؟» صداي گريهء مش‌تقي را شنيدم. مثل زن‌‌ها گريه مي‌کرد. در حياط بسته بود. من ريش شما را گرفتم و شمشير را آوردم جلو. خالق لگد پراند و داد زد: «از قفا، احمق!» ريش شما توي دستم بود. من مي‌ديدم. سرتان رو به بالا بود. چشم‌‌هاتان را مي‌ديدم. ريش حنابسته‌تان توي دست چپ من مچاله شده بود. چشم‌‌هاتان گشاد شده بود، خيلي. داشتيد نفس نفس مي‌زديد. گردنتان را تکان داديد و چانه‌تان توي دست من تکان خورد. لبهاتان باز نشد. نمي‌توانستيد باز کنيد. من شمشير را گذاشتم پشت گردنتان. کدخدا گريه کرد. صداي گريه‌اش بلند بود. صداي گريهء مش‌تقي را نمي‌شنيدم. من شمشير را کشيدم پشت گردنتان. خالق گفته بود: «با يک ضربت اگر بشود بهتر است.» اما نشد. مي‌کشيدم. مي‌کشيدم. بعد ريشتان را ول کردم که چشم‌‌هاتان را نبينم و باز کشيدم. من شنيدم، با گوش خودم شنيدم که گفتيد: «عجب!» و من باز کشيدم . کشيدم. کشيدم. بعد که کدخدا و خالق نشستند، نشستند کنار باغچه، سر شما توي دست من بود. داشت ازش خون مي‌چکيد. مي‌فهميدم که مش‌تقي دارد با مشت مي‌زند به پشتم. محکم مي‌زد اما من فقط به شما نگاه مي‌کردم. تا وقتي پسر کدخدا نگفت: «آب بياورم، بابا؟» مي‌زد. بعد نزد. کدخدا هنوز گريه مي‌کرد. خالق هم گريه مي‌کرد. خالق ميان گريه گفت: «آن سر بريده را بگذار زمين، شمر ذي‌الجوشن. برو گم شو!» من ديدم که شما هنوز نشسته‌ايد لب باغچه. پاهاتان تکان مي‌خورد. دستهاتان هنوز توي دستهاي کدخدا و خالق بود. آن وقت من باز سر را ديدم که توي دستم بود، توي دست چپم بود. شمشير توي دست راستم بود. کدخدا گفت: «برو گم شو، برو آن لباس‌‌هاي لعنتي را بکن تا بشوييم.» سر از دستم افتاد. عقب عقب رفتم. به شما نگاه مي‌کردم، به‌ آن تن بي‌سرتان. خون هنوز داشت از گلوي بريده‌تان بيرون مي‌زد. مش‌تقي غش کرده بود. روي زمين افتاده بود. من نشستم روي سکوي ايوان. شمشير هنوز دستم بود. خوني بود. انداختمش. بعد کلاه را برداشتم و انداختم. چکمه‌‌ها را نمي‌شد درآورد. هرچه کردم نشد. گريه مي‌کردم و زور مي‌زدم. بعد چشمم افتاد به شمشير، آن را برداشتم و چکمه‌‌ها را پاره کردم. بعد زره را درآوردم. تسمه‌‌هاش را پاره کردم. شلوار را نمي‌شد در بياورم. آن هم جلو شما که آنجا، لب باغچه خوابيده بوديد. بدن لاغرتان هنوز يادم است. دنده‌‌هاتان پيدا بود. سرتان را گذاشته بودند کنار گردن. پسر کدخدا آب مي‌ريخت و گريه مي‌کرد. خالق هم آب مي‌ريخت. گريه نمي‌کرد، فقط آب مي‌ريخت. در که زدند پسر کدخدا رفت در را باز کرد. حسن دلاک بود. تابوت روي سرش بود. داد زد: «زود باشيد، جماعت دارند مي‌آيند اين طرف. گفتم سيد مرده.» پسر کدخدا گفت: «حالا بيا تو تا در را ببندم.» من هم آمدم پهلوي شما. خودم را کشاندم پهلوي شما و دستهاتان را بوسيدم. خالق گفت: «برو عقب تا کارمان را بکنيم.» من باز بوسيدم. مي‌ترسيدم به سرتان نگاه کنم، به گلوي بريده‌تان. فقط دستهاتان را مي‌بوسيدم. کدخدا گفت: «اوهوي مش‌تقي، بيا کمک کن ببينم.» مش‌تقي کفن را پيچيد دور شما. کدخدا گفت: «خالق، غسلش درست نبود.» خالق گفت: «جدش را کي غسل داد؟» بعد شما را گذاشتند توي تابوت. من خواستم بزنم، دستم رفت بالا که با شمشير بزنم به فرق سرم. پسر کدخدا گرفت. دستم را گرفت. مردها ريختند و شمشير را گرفتند. بعد انداختندم زمين. پسر کدخدا نشسته بود روي سينه‌ام. کاش کشته بودم. خالق گفت: «اين‌‌ها را بايد بشوييم بگذاريم براي تعزيه. ببينيد چطور چکمه‌‌ها را پاره کرده. من که گفتم اين مصطفي يک کم بي‌عقل است، اما کي به خرجش رفت؟» ديگر نمي‌توانم بگويم. دهنم، زبانم خشک شده. سرم... اما مي‌دانم که شما همه‌اش را مي‌دانيد. مي‌دانيد که من چقدر براي شما گريه کردم، چقدر دنبال تابوتتان کاه به سرم ريختم، توي سرم زدم، چقدر سرم را زدم به ديوار. آن وقت آنها من را از ولايت بيرون کردند. از افجه بيرون کردند. از ده بالا، از خسروشيرين. حالا هم توي ولايت غربت. شما مي‌دانيد غربت يعني چه. مي‌دانستم که هر وقت شما معجزه کنيد مي‌آيند سر وقت من. اما دلم مي‌خواست معجزه کنيد. هر کس هم که گفت: «معجزه نکرده. اين‌‌ها همه‌اش دروغ است.» جلوش ايستادم. توي ده بالا نمي‌شد. غريبه بودم. اما همين جا چند دفعه سر شما دعوا کردم. حالا هم زبان تشنه، جلوتان زانو زده‌ام. اين شمع‌‌ها را آوردم تا شش گوشهء قبرتان روشن کنم. همه‌اش را روشن کنم. بگذار مش‌تقي ببيند که قبر آقام حسين روشن شده، بگذار فردا بگويد که قبر آقام حسين نورباران شده، بگذار فردا مردم، همه، بفهمند که‌ آقام حسين معجزه کرده. بگذار افجه‌اي‌‌ها، خان‌ميرزايي‌‌ها، ده بالايي‌‌ها، خسروشيرني‌‌ها، حتي حبيب‌آبادي‌‌ها، همه، بگويند که مصطفي شمر، نه، شمر شب آمده به ضريح آقام حسين دخيل بسته، گردنش را بسته به ميله‌‌هاي ضريح. اما ترا به خون گلوي خودت قسمت مي‌دهم، به‌آن وقت و ساعتي که شمر گردنت را از قفا بريد، پيش خدا، روز پنجاه هزار سال، شفيع من بشو! شفيع من روسياه، من...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:38  توسط ساجد بهشتی  | 

~ ~ ~